کتاب نوجوان

کتاب نوجوان ​شامل تعدادی داستان همراه با عکس است که علاوه بر پاسخ به پرسش های نوجوان موجب سرگرمی و کامل شدن اطلاعات او در رابطه با موضوع ​مورد تحقیق او می شود. گاهی افراد با مطالعه یک داستان کوتاه به پاسخ و هدف مطالعه خود دست می یابند. اما امروزه کتابخوانی مستلزم صرف هزینه و خرید کتاب ​داستان از کتابخانه های حقیقی نیست و بسیاری از کتاب های قصه و داستان را می توان به صورت اینترنتی از کتابخانه مجازی تهیه کرد. امیدواریم داستان های گردآوری شده ذیل در صفحه کتاب نوجوان از سایت فکرآفرین موجب رضایت خاطر شما کاربران گرامی شود.

1395/02/18 13:39

هفت تا خرگوش

 

 

 

 

 

 

 

 

هفت تا خرگوش داشتم. یکی را خانه ی خاله فیروزه جا گذاشتم .شش تا را توی کوله ام گذاشتم و راه افتادم و رفتم.

رفتم و رفتم تا رسیدم به پل از روی آن رد شدم و رسیدم به یک درخت خیلی قشنگ، زیر درخت نشستم چشم هایم را بستم تا کمی استراحت کنم خوابم برد.

بیدار شدم دیدم زیپ کوله ام کمی باز شده یکی از خرگوش ها از آن طرف پل داشت فرار میکرد.

با پنج خرگوش دیگر راه افتادم رفتم تا رسیدم خانه ی مادربزرگ خرگوش ها را در حیاط مادربزرگ ول کردم تا بازی کنند. من و مادر بزرگ شیرینی خوردیم و حر ف زدیم .

وقت رفتن دیدم توی حیاط چهار تا خرگوش هست گشتمو گشتم اما پنجمی نبود چهار تا خرگوش را انداختم توی کوله ام و راه افتادم و رفتم.

رسیدم خانه مادربزرگ تلفن کرد و گفت : « خرگوشه آمده بود توی خونه دنبالش کردم از پنجره فرار کرد و رفت تو کوچه .»

رفتم و رفتم تا رسیدم به بستنی فروشی هوا خیلی گرم بود. دلم بستنی میخواست چه بستنی هایی! 

پولم کم بود یکی از خرگوش ها رو دادم و بستنی گرفتم خوشمزه بود.خک شدم ، یک لیوان آب برای خرگوش ها گرفتم دستم را با لیوان بردم توی کوله خرگوشی دستم را گاز گرفت.یکی شان جست زد بیرون دنبال خرگوشه کردم خیلی تند می دوید.نتوانستم بگیرمش فکر کردم کاش قفل داشتم، میزردم به کوله ام تا خرگوش ها نتوانند فرار کنند. با دو تا خرگوش رسیدم خونه آن ها را توی حیاط ول کردم . باریشان هویج و آب گذاشتم مادر کوله ام را دید و گفت:« پیف پیف چه بوی بدی » کوله ام را شست و توی آفتاب گذاشت.

یکی از خرگوش ها خیلی چاق شده بود ماد رگفت بارداره چاق تر و چاق تر شد و هفت تا بچه زایید.

خانه شلوغ شده بود . یک روز دایی آمد خرگوش ها را سوار وانت کرد و به مزرعه برد .

سر راه خرگوشی را هم که پیش خاله فیروزه جا مانده بود برداشت.


نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

برچسب ها :